شهید نیوز - در ادامه معرفی شهدای مدافع حرم، این بار به سراغ قدیر سرلک رفته ایم که در زیر به زندگی و مبارزات این شهید پرداخته شده است. خودروی روحالله قربانی و قدیر سرلک در نزدیکی حلب مورد اصابت موشک قرار میگیرد تا دو تن از مدافعان حرم حضرت زینب(س) روز 13 آبان در مبارزه با تروریستهای تکفیری به شهادت برسند. ستوان یکم پاسدار قدیر سرلک سالها به عنوان فرمانده گردان امام حسین(ع) سپاه ناحیه شهید محلاتی مشغول خدمت بود. سرلک از نیروهای سپاه محمد رسول الله(ص) بود و در زمینه آموزشهای نظامی و رزمی تجربه بالایی داشت و در جریان مأموریت مستشاری در سوریه حاضر شده بود. پدر شهید مدافع حرم قدیر سرلک، درباره فرزندش گفت: سال 80 قدیر تازه دیپلم گرفته بود. آمد مغازه و از من سؤال کرد: بابا اگر بخواهم کربلا بروم حلالم میکنی؟ گفتم بله! حلالت میکنم. جوابش را که گرفت، خداحافظی کرد و گفت؛ به کربلا میروم، کاروانمان چند ساعت دیگر حرکت میکند. گفتم باباجان حلالت میکنم ولی نگفتم الان به کربلا بروی؛ گفتم الان وضعیت مالیمان هم برای سفر جور نیست. گفت انشاءالله جور میشود. اصلاً فکر نمیکردم بخواهد به کربلا برود. گفتم تازه اول جوانیاش است، دیپلم گرفته و دلش را به دست بیاورم. آن زمان از این صندوقهای محلی داشت که به اسمش درآمده بود و با پول همان به کربلا رفت. وی ادامه داد: سال قبل هم در ایام اربعین به کربلا رفت و ارادت خاصی به امام حسین(ع) داشت. قدیر به اهل بیت علاقه زیادی داشت و یک بچه هیئتی بود. بیشتر از 15 سال در خانه خودمان هیئتی به نام هیئت حضرت علیاصغر(ع) برپا کرده بود و بچهمحلها از بچه شش ساله تا جوانان را در هیئت جمع میکرد. برای بچهها کادو میخرید و به روحانی هیئت میداد که اینها را به بچهها برای آمدن به هیئت بدهد. تشویقشان میکرد و وضو گرفتن را بهشان یاد میداد. بچهها را به هیئت جذب میکرد. البته بسیاری از این بچه هیئتیها صاحب زن و بچه شدهاند، ولی همچنان انس و الفتشان را با هیئت حفظ کردهاند. پدر شهید اظهار کرد: اگر عشق و علاقه به اهل بیت در دلش نبود به سوریه نمیرفت. سال 79 من یک پسر جوان 24 ساله از دست دادم. بعد از فوت او دلمان خیلی شکست. قدیر میدانست که ما دلشکسته هستیم، ولی آنقدر عشق و علاقه به ائمه(ع) در دلش بود که همه اینها را فراموش کرد. حتی مادرش ناراحتی اعصاب گرفت. آن خانه را به مستأجر دادیم و خودمان جای دیگر مستأجر شدیم. با تمام این احوالات قدیر دنبال عشق و علاقهاش بود. یک لحظه هم بدون وضو راه نمیرفت. خیلی به دینش وابسته بود. اصلاً این گونه نبود که بگوییم چند نفر به سوریه رفتهاند و حالا قدیر را جو گرفته که به سوریه برود. قدیر با عشق پایش را به خاک کشور سوریه گذاشت. وی افزود: طوری نبود که عشق و علاقهاش به شهادت و اهل بیت یک روزه در دلش بیفتد. میدانید نسل جوان راههای زیادی روبهرویشان است و همین انتخاب را برایشان سخت میکند. ما در این راستا قدیر را تشویقش کردیم، اما 99 درصد راهش را خودش انتخاب کرده بود. قدیر در هفت سالگی جذب بسیج شد. همان زمان درجات معنویاش را از مسجد امام سجاد(ع) به دست آورد، نه از داخل کوچه. قبل از آن هم از وقتی زبان باز کرد خودش را داخل مسجد دید. قدیر پای منبر بزرگ شد و یک بچهمنبری بود. روزی که برای آموزشی به تبریز اعزام شد من و مادرش او را تا پادگان بردیم. دستش را گرفتم گفتم اگر بخواهی در خدمتت کم بگذاری نمیبخشمت. گفتم برای اسلام خدمت پاک کن. طوری خدمت نکنی که خیانت در امانت شود. خدا را شکر او هم سر به راه بود. چون میدانست ما دلشکسته هستیم، حرفی درباره رفتنش به سوریه نگفت. ولی هر زمان که به خانهمان میآمد به مادرش میگفت: برایم دعا کن مرگم با شهادت باشد. به شوخی به او میگفتم عزیز من جنگ تمام شده. میگفت افسوس که در هشت سال جنگ تحمیلی من نبودم. ولی باز خدا را شکر میکنم الان دفاع دیگری هست. میگفتم؛ دفاع از کجا؟ میگفت؛ دفاع از حرم زینب. فرمانده گردان امام حسین(ع) بود. صبح که به سر کار میرفت، 12 شب به خانه میآمد. من به او میگفتم تو چند شیفت حقوق میگیری که تا الان سر کار میمانی؟ میگفت بهخدا حقوق همان یک شیفت را میگیرم. میگفت؛ من در هفته یک روز به دانشگاه برای درس خواندن میروم و باید پنج برابر کار کنم تا این یک روز جبران شود تا لقمهای که برای خانوادهام میآورم، حلال باشد و فردا پیش حضرت زهرا(س) شرمنده نباشم. بگذارید از امانتداریاش بگویم. یک روز تلفن خانهمان زنگ خورد و من دنبال خودکار برای یادداشت میگشتم و پیدا نکردم. سه خودکار داخل کیف قدیر بود و او خودکارها را به من نداد تا شمارهها را یادداشت کنم. میگفت اینها امانت پایگاه است. گفتم طرف میلیاردی میبرد بعد تو فکر خودکار هستی. گفت هر کس را داخل قبر خودش میگذارند. گفت اگر فردا پیش حضرت زهرا(س) میآیی و جواب میدهی من سه خودکار را به شما میدهم. خداوند این بچهها را گلچین میکند. من اگر 10 پسر دیگر مانند قدیر داشته باشم باز هم در راه خدا میدهم. قدیر چون مسئول هیئت بود، قرار بود اول محرم برای هیئتش بیاید. وقتی به او زنگ زدیم گفت؛ چند تا از بچهها آمدهاند و باید آموزششان بدهیم. همان موقع قدیر تیری به دستش میخورد و مجروح میشود و به تهران برنمیگردد. ما از مجروحیتش اطلاع نداشتیم. عکسش را با گوشیهای جدید برای خانمش فرستاد و گفت؛ من پیش آقااباالفضل(ع) شرمندهام، آقا اباالفضل دو دستش را از دست داد و من یک دستم را. فردایش به شهادت میرسد و پنجشنبه خبر شهادتش را به ما دادند. چند عکس با سردار شهید حسین همدانی گرفته بود و پیغام داده بود؛ سردار همدانی یک مأموریت داده و تا تمامش نکنم برنمیگردم تهران. فقط همسرش در جریان بعضی از سفرهایش به سوریه بود. قدیر یکی از یاران سردار همدانی بود.